تبليغاتX
علی جلالی
داستانک
سلام

این عکس من ودختر عمومه

اسم دختر عموم محدثه است

کلاس اوله

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:10  توسط علی جلالی  | 

 

مابه روستایمان رفتیم .

و

توی راه از دیدن شالیزارها    

،

جنگل ها

،

چشمه ها

،

پروانه ها

،

لذت بردیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:30  توسط علی جلالی  | 

این داستانک را من و بابام با هم نوشتیم .

.....................................................

موقع سال تحویل من خواب ماندم

و در خواب دیدم که یک خوک بزرگ دم در خانه ی ما ایستاده است 

 

از خواب پریدم

و دم در رفتم    که   

 

دیدم بابایی با  یک خوک بزرگ عروسکی دم در ایستاده است

وقتی از خواب بلند شدم مادرم پای سفره ی هفت سین نشسته بود

 

و کنار آیینه پدرم توی قاب عکس به من می خندید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 1:15  توسط علی جلالی  | 

 

 

بابای من کشاورز  است

 

 

وقتی بابایم داشت کشاورزی   می کرد

 

 

ناگهان یک گل دید.  

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 19:12  توسط علی جلالی  | 

 

ما فردا اثاث کشی داریم

 

من گریه میکنم.

 

ما  به مسافرتی سر سبز و پر از شادی می رویم .

 

من یک روز مشق ها یم را ننوشتم

 

اقامون مرا دعوا کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 15:58  توسط علی جلالی  | 

من  پیش  حیوانات رفتم

و

فیل  کوچولو مرا بوسید .

بابام  با او دعوا کرد

و

به مامان هدیه داد . 

بقیه داستان را برایتان بعدا می گویم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:8  توسط علی جلالی  |