این عکس من ودختر عمومه
اسم دختر عموم محدثه است
کلاس اوله


مابه روستایمان رفتیم .
و
توی راه از دیدن شالیزارها
،
جنگل ها
،
چشمه ها
،
پروانه ها
،
لذت بردیم .

این داستانک را من و بابام با هم نوشتیم .
.....................................................
موقع سال تحویل من خواب ماندم
و در خواب دیدم که یک خوک بزرگ دم در خانه ی ما ایستاده است
از خواب پریدم
و دم در رفتم که
دیدم بابایی با یک خوک بزرگ عروسکی دم در ایستاده است
وقتی از خواب بلند شدم مادرم پای سفره ی هفت سین نشسته بود
و کنار آیینه پدرم توی قاب عکس به من می خندید .

بابای من کشاورز است
وقتی بابایم داشت کشاورزی می کرد
ناگهان یک گل دید.
.

ما فردا اثاث کشی داریم
من گریه میکنم.
ما به مسافرتی سر سبز و پر از شادی می رویم .
من یک روز مشق ها یم را ننوشتم
اقامون مرا دعوا کرد.

من پیش حیوانات رفتم
و
فیل کوچولو مرا بوسید .
بابام با او دعوا کرد
و
به مامان هدیه داد .
بقیه داستان را برایتان بعدا می گویم.